اتاق شب نشینی

گیسو بلندترین دختر آریا ...

با سبدی پر از انارهای سرخ و سیب های قرمزش ...

آبستن  خورشید از آمیزش مهر و آتش ..

چله نشین  آمدن عروس سپید پوش زمستان...

خزان را در چمدان بسته اش  روانه میکند بعد از خروس خوان...

پ.ن: یادمان باشد قدر یک دقیقه بیشتر با هم بودن را بدانیم ....

پ.ن 2:خوشی هایتان یلدایی...



اتاق  دومِ سیمونه

سیمونه عزیز...

این بار هم من اعتراف میکنم

.

.

من همسایه دیوار به دیوار اصحاب کهف بودم ..

سکه ای را حراج نزدم ...

سکه های من از ابتدا بی رونق بودند ....



اتاق دوم طبقه دوم

باختم ؟!!!

من که گفتم گل یا پوچ بازی نمیکنم....

من همیشه بازنده میشوم

.

.

پوچی دستهای من بزرگ است....

پ.ن: من بازی های بُرده را هم باخته ام ..

اتاق اول طبقه دوم

چِک؟سفته؟سند خانه ؟

نه !فکر نمیکنم با هیچ چیزی بشود این بدهکاری را پس بدهی...

گیریم از خِیرِ دلم گذشتم ...

روحم را چطور بر میگردانی؟؟؟

پ.ن:فکر کنم دیگه وقتشه از طبقه اول کمی تکون بخورم برم طبقه بالاتر...

پ.ن:تاریکخانه هم کوبیده شد جایش یک آپارتمان شیک ساخته شد با آیفون تصویری و نمای گرانیت ...

اتاق سیمونه

اینجا اتاقی است برای تو سیمونه ..

برای تمام اعترافات نگفته من ...

برای کوچکترین فاصله بین ما از شمالی ترین شرجی تا پایانِ گرمِ جنوبی ترین شرجی ....

اینجا اتاق توست سیمونه ..

نه یک قصر سیندرلایی کاملا صورتی که راس ساعت 12 غیب شود...

ماندگارترین چهاردیواری  پنج مانند وارونه ...

به گرمترین آفتاب  نیمه برج اسد در مقیاسِ جغرافیایی  محل سکونت چشمهایت ...

پ.ن:دوستَت میدارم حبیبتی....


اتاق بالماسکه

گوشه اتاق ایستاده بود ، با این که همه ماسک زده بودند ولی بدون هیچ نقابی ، با همان چشمهای سرد و خاموش به شادی و رقص دیگران نگاه میکرد ، خودم دعوتش کرده بودم .واسه همین رفتم جلو بهش گفتم : میشه با من برقصید."

مرگ لبخندی زد و گفت : "حتما". دستمو گرفت منو کشید  طرف خودش و با هم رقصیدیم. نمیدونم من اون رو میرقصوندم یا اون من رو ، ولی خیلی قشنگ میرقصیدیم ، همه رفته بودند کنار و فقط ما رو تماشا میکردند.احساس سبکی میکردم ، شروع کردم خندیدن ، مرگ هم خندید بلند "قاه قاه  "

یهو هوس کردم ببوسمش ، چشمهامو بستم و لبهامو بهش نزدیک کردم ،سرد ولی دلنشین ، کرخت شدم ، دستهام  شل شد و افتاد ،درست مثل کسی که یک مشت والیوم خورده باشه ، محکم بغلم کرد ،نزاشت بیافتم زمین ،همه رو میدیدم فرا تر از اون چیزی که بودند، صدا ها رو میشنیدم  گنگتر از مفهوم های که داشتند ، وای که چه خواب دلنشینی بود ، خیلی دلنشین ،سبکِ سبک ...

وقتی چشمم رو باز کردم ، مرگ کنارم خوابیده بود ، سردِ سرد ، مرگ خودکشی کرده بود ....

پ.ن:من نمردم ولی خیلی چیز ها رو کشتم ...

اتاقی درون خیمه آسمان

اگر آب خوردی به یاد لب های تشنه امام حسین افتادی

و گفتی "یا حسین "

هر وقت آب دیدی و نتونستی بخوری به یاد لبهای تشنه عباس بیافت

و بگو   "یا ابالفضل "

پ.ن 1:امشب را بخاطر  گرفتن یک اتاق توی خیمه گاه سبز آسمونیتون آمدم ...

پ.ن 2: اینجا اتاق روشن این تاریک خونه است به تبرک اسم شما ...

پ.ن 3: این عکس آخرین کار استاد فرشچیان به نام"پرچم دار حق " است ...


اتاق زیر شیروانی

یک روز بخاطر تو مجبور شدم زندگی کنم

امروز بخاطر تو دارم مبروم که بمیرم ...

پ.ن: مینوشتم برای تو و هیچ وقتی نمیخوندی .ای کاش  بعد از این بیایی و بخونی .

پ.ن 2: همسفر ...

اتاق 66

ببین دختر ، اینها افسانه است ،نگو بهم باور کردی؟؟؟

مگه غیر تو کتابها چیزی از لیلی و مجنون دیدی؟

من ؟؟ خوب من هم یک چیزی گفتم ،جدی گرفتی؟برات افسانه میخوندم!!!

پ.ن 1: همه باورهام زخم خوردن..

پ.ن 2: تو میدونستی داستان دوست دارم ؟

اتاق 65

تو خودت بچه بودی ، بعد به من میگفتی "بچه ، بچه جون"

بچگونه دوستم داشتی ،مثل بچه ها که وقتی چیزی بخواند لبهاشون رو جمع میکنند گریه میکنند با سماجت میگند :میخوام!!!! تو هم گفتی : میخوام ...

مثل بچه ها دوستم داشتی...

بعد هم یهو بزرگ شدی ! 

پ.ن 1: اینقدر محو تماشات بودم نفهمیدم داری بزرگ میشی!!!

پ.ن 2:من که گفتم بزرگ میشی  یادت میره !!!

اتاق 64

میبینی !! همیشه منظور منو بد برداشت میکردی ....

من بهت گفتم با تار موهام چنگ بزن

نه اینکه

به دلم چنگ بزن !!!

اتاق 63

روی مرزم  ، دقیق روی  لبه مرز...

اهمیتی نداره یکی بگه کم اوردی  یا یکی بگه  چقدر ضعیف  ..

نه دیگه خیلی وقته چیزی مهم نیست ...

نمیشه با چهار خط میلیونها ثانیه رو  فراموش کرد..

من نقطه سر خط شروع نمیکنم ..

من نقطه سر خط تمامش میکنم.....

پ.ن 1:چقدر دلنشینه کسی ندونه توی سرت چی میگذره...

پ.ن 2: خدا کنه آخرش  خوب باشه...


اتاق 62

قضیه چیه؟

من تو نقطه کورم خدایا ؟

یا

تو منو divert کردی به معبد تسکاتا؟!!!

پ.ن :تسکاتا خدای اهریمنی مایا

اتاق 61

اسکندر  بخاطر دختری که دوست میداشت

تخت جمشید را به آتش کشید ...

تو به خاطر چی

دختری که دوستت میداشت را به آتش کشیدی ؟!!!

پ.ن 1:چه حدیث غریب است این آتش ، اسطوره میکند سیاوش را ، پیامبر میکند ابراهیم را ...

پ.ن 2:و یکی از کابوس های من آتش است ....

اتاق 60

درون من زنی زندگی میکند ..

به غایت بینهایت  لجباز ..

آستین به فراموشی تو که بالا میزنم

با همان سماجت کودکانه اش

مو به مو سمفونی صدایت را در گوشم  اجرا میکند...

چونانم میکند قاتل همه بغضهایم

تا برای تو فقط لبخندم باقی بماند!!!

پ.ن: چرا این زن این همه تو را دوست دارد؟

اتاق پنجاه و نهم

کات !!!

فلش بک ...

شب تاریک ، خارجی .صحنه ابتدایی 

زن تنها در اتاقش نشسته است .....

پ.ن : کاش دوباره میشد بازی کرد .کاش اینجا آخرش نبود .

اتاق پنجاه و هشتم

هر شب تو یک خدای بودایی میشوی ...

خوابیده بر روی یک نیلوفر آبی ..

به گستره ذهنم که میرسی تمامی حجم  مایایی مرا تسخیر میکنی..

این تناسخ هر شب تکرار میشود..

"ساتی "مرده تو در هیبتی جدید ،زنده میشود ،عاشقت میشود

و روز  با اولین  اشعه خورشید تبخیر میشود !!!

پ.ن 1: اینبار مرا در هیبت یک پرستو زنده کن ، شاید سفر را یاد بگیرم.

پ.ن 2: چه تناسخ و تسلسل و تقابل دردناکی !!!

پ.ن 3: ساتی الهه عشق و وفاداری ، که در آتش با همسرش سوخت.

اتاق پنجاه و هفتم

باید یک زن باشی تا در پس هر شکستن ، زنانه ء زنانه روی پاهای خودت بایستی باز ....

باید یک زن باشی  تا هنگامی که به اندازه زایش یک نسل درد داری  بگویی " خوبم "...

باید یک زن باشی تا چند گلوله اشک سهم تو باشد از  مادر بودن ، همسر بودن ، خواهر بودن ، دختر بودن ....

پ.ن 1: گاهی فکر میکنم ایوب شاید یک زن بوده ، این همه صبر از یک مرد ؟؟؟!!!

پ.ن 2: ای کاش هیچ وقت یک زن نباشی ....

پ.ن 3: ممنون مریم گلی که این عکسو دادی و این متن به ذهنم امد ، این متن تقدیم خودِ گلت ...

اتاق پنجاه و ششم

خدایا ...

رنگ دستهایم به سرخی سیب نیست...

بوی گندم هم که نمی دهم ...

بهشت را نمیخواهم ...

آدمم را پس بده ...

پ.ن: حوا هوای آدم کرده است ،ناجور....

اتاق پنجاه و پنجم

حس قاصدک شدن دارم ...

سبکِ سبک ، از زمین فاصله دارم ...

مثل بادکنکی که نخش را رها کرده باشند...

پاهام جایی بند نیست ..

اما دلم....!!!!!!!!!

پ.ن :گفته بودم دنبالت میاییم مثل یک بادکنک وای به روزی که نخم را رها کنی ، باورم نکرده بودی؟میبینی حالا دارم همسایه خدا میشم ...