اتاق بیست و هفتم

ساعت ، هفت و سی و پنج دقیقه

طرح کاغذ پاره های از لبخند

و ستونهای محکمی از پا

و یکی دو جمله شیرین

دیشلمه با دو حبه دروغ

تازه دم توی استکان فریب

به به عجب روز زیبایی

با انرژی :سلام ،صبح بخیر دنیا

پ.ن : تقدیم به اون کسی که  در  خصوصی برام نوشته بود : احساس بهتریه وقتی یه نفر با همه ی درداش بازم مثل یه کوه وایساده ...

اتاق بیست و ششم

سوار تله کابین ..

یا مسافر هواپیما ...

مهم اینه که زمین بشه قدر یک عطسه ...

اینجا که بایستم درکت میکنم ...

حق داری نبینی  گاهی بنده های کوچیکت رو  از اون بالا ...

پ.ن : اگر تو از رگ گردن بهم نزدیکتری ، پس چرا اون بالایی ، شاید هم رگ گردنم رو تو آسمونها  گرو گرفتی ...

اتاق بیست و پنجم

چقدر بلند میخندندسوسکهای لعنتی ...

یک پَهلوی دیگر ...

و کفشهای پاشنه دار مورچه ها روی سکوت موزاییک ...

و پَهلوی دیگر...

با لیوانهای مکرر شیر گرم و شمردن همه گله های گوسفند  استرالیا  ...

طاق باز...

من فقط نمیخواهم بخوابم ، همین  ...

پ.ن 1:گفتم لباس سیاه نمیپوشم  اگر بپوشم هرگز از تنم در نمی اورم ، باور نکردی ، گفتم نمیخوابم ،اگر بخوابم هرگز بیدار نمیشوم .باز هم باور نمیکنی؟!!....

پ.ن 2:دیگه نمیشه ساده نوشت انگار  مورچه ها و سوسکها و گوسفندان مرینوس استرالیا راه رفتن توی وبلاگم رو دوست دارند .فقط می خواستم بنویسم دوست ندارم بخوابم ، فقط همین ...

اتاق بیست و چهارم

گلنک اول را

           به مرکز ثقل خانه شغالها زدید ...

بترسید از سایه نفرین بچه هایشان

                  وقتی دامن صندلی های ایستگاهتان را هم گرفت....

پیرزن باقی حرفش را زمزمه  کرد و رفت ..

پ.ن 1:سالهاست سهم من از نفرین شغالها ، انتظار است روی صندلی های این ایستگاه طلسم شده...

اتاق سوم سیمونه

من باز هم اعتراف میکنم سیمونه عزیز ...

ما را بازیگر  آفریده اند ...

بازیگر این تراژدی نرسیدن های مکرر ...

پ.ن 1:بازیگر تراژدی خودمان ، کمدین زندگی دیگران ....

پ.ن 2:آهو با نیشتر خودش راکالبد شکافی میکند ، وبلاگهای سیمونه می میرند ، رنگین کمان تعطیل میشود، ادامه دارد این نرسیدن ها ....

اتاق بیست و سوم

ادامه اش به یک کفن میرسد...

پر رنگتر از هر سپیدی...

نیمه همان شبی که خواب بهشت میدید...

 ... آتش...

متشکرم !به مقدار کافی رسا و بلند بود ...

پ.ن 1: تیر خلاص را هم زدند به این جنازه سرگردان اعتمادم .....

پ.ن 2: موریانه های دیوار اعتماد شاملو ، تا آخرین پی دیوار اعتماد مرا  خوردند ،اینک من نیز همان خانه از پای بست ویرانم  .....



اتاق بیست و دوم

تو می توانستی چرخ دنده  زنگ زده یک ساعت مچی  باشی ...

یا صفحه هفتم  نسخه خطی شاهنامه ...

شاید....

ولی تو فقط یک جفت چشم بسته شدی ...

یک جفت چشم بسته خیلی عزیز ...

خوابیده در تمام سطرهای شعر من ...

پ.ن :درون شعرهای من ، درون خوابهای من ........

اتاق غریبانه تو

مست از غم توام غم تو فرق می کند
محو توام که عالم تو فرق می کند
با یک نگاه می کشی و زنده می کنی
مثل مسیح ، نه، دم تو فرق می کند
یک دم نگاه کن که مرا زیر و رو کنی
باید عوض شد آدم تو فرق می کند
تنها کمی به من نظر لطف می کنی؟
آقای مهربان! کم تو فرق می کند
زخمی است در دلم که علاجی نداشته است
جز مرحمت که مرهم تو فرق می کند
اشک غمت برای من احلی من العسل
گفتم  برای من غم تو فرق می کند
صلح تو روضه است حماسه است غربت است
ماهی تو و محرم تو فرق می کند
باید خیال کرد تجسم نمود؛ نه ؟
نه؛ گنبد تو پرچم تو فرق می کند
لختی بخند قافیه ام را بهم بریز
آقای من! تبسم تو فرق می کند

پ .ن 1:اینجا تنها اتاق این خانه است که سقف و دیوار نخواهد داشت .....

پ.ن  2:این شعر خیلی قشنگه هر وقتی یاد امام حسن میافتم با خودم میخونمش از سید محمد رضا شرافت...

اتاق بیست و یکم

رفتنم را از همین جا آغاز کردم...

قدم زدم از همین جا تا آخر میدون توپخونه...

مسیر کوتاهی شده وقتی دنیا به آخرش رسیده است ...

چرا قدم بزنم ؟ لی لی می روم ، کودک میشوم ، آواز میخوانم ....

کودک میشوم تا تو هم باز بچه شوی و به من بگویی "میخواهمت هرچه باشی "...

هیچ وقت نمی سوزم ، کسی حواسش به من نیست وقتی پایم را روی خط میگذارم..

پ.ن :خیلی پی نوشت نوشتم و پاک کردم ، ولی هیچ کدوم چیزی که میخواستم نبود ، این مطلب رو از دردلهای یک نفر نوشتم ....بیشتر از این توضیحی ندارم ....

اتاق بیستم

نه ،هنوز آنقدر ترسو نشده ام

که بتو فکر نکنم..

هنوز هم  میتوانم قالب یخ را در دستم فشار بدهم

برای ساعتها...

فقط کمی زرافه لازم دارم ..

تا گردن بکشد و مقداری هم سرک ..

پ.ن 1: این روزها به این همه جسارت  من حسادت میکنی ..

پ.ن 2: این روزها به آلزایمر انتخابیت حسادت میکنم ...

پ.ن 3:هر چند این متن شاهکار نشد ولی ، پس از مدتها با نوشتن کمی آرامش پیدا کردم...

اتاق نوزدهم

وقتش رسیده ...

نفس نمیکشد فقط خس خس میکند...
خیس از تاول یادگاری خودکارها...

خوابش را هم به غارت  این سیاه خنده کودکانه داده است ...

مرگ تزریق کنید به این نیمکت چوبی  کهنه ...

وقتش رسیده...



پ.ن 1:دوست داشتم می نوشتم "سیاه خنده یک بچه "با همان اسمی که صدایم میکرد " بچه "...

پ.ن 2:شاید در زندگی گذشته ام یک نیمکت چوبی بودم ، که این همه با زخم یادگاری آشنا هستم ..

پ.ن 3:رسوای زمانه باش ولی نامرد نباش......

اتاق هجدهم

"ناگهانی" که میشوم ...

دو یا سه قرص "گسل" بالا می اندازم ....

تا تشنج میکنم  به دمای" پنج دی" ...

ویران میکنم ....

ویرانتر میشوم ...

پ.ن 1: زمین که لرزید ، مادری خدا را بغل گرفت و فرار کرد....

پ.ن 2 :چند وقتی فقط اشتهای نوشتن داشتم ، به هیچ کدوم از دوستان نتونستم سر بزنم ، شرمنده ...

پ.ن 3:پنج دی سالروز زلزله وحشتناک بم است ....


اتاق هفدهم

یک ... دو ...سه ...

به ده که رسیدید برگردید ..و شلیک ..

داوری وجود ندارد ...

زمانی که "من "با "تن "  دوئل کند ....


پ.ن 1:بعضی جنگها مثل جنگ رستم و سهراب بازنده و برنده هردو یکی است ...

پ.ن 2:گفتم حسم رو مینویسم ولی نشد شاید یک روز بنویسم و حتما بهت میگم _مخاطب خاص_...