اتاق 44

من به بادها ایمان دارم

بادهای غرب

که بوی موهای تو را

به سر انگشتانم گره میزنند

و بادهای شرق

که سلام مرا به ناشتای های تو...

پ.ن 1: من هر روز صبح با این قطب نمای خیالی ام تو را پیدا میکنم ، عادت کرده ام به این سلامهای  اول صبحی ام به تو ...

پ.ن 2: به آنکسی که تو عاشقش هستی اعتمادی ندارم ،من صبح ها هم تو را با زیباترین تعابیر جهان بیدار میکنم ...

پ.ن 3:"به کسی که عاشق توست ، بگو،هر روز ،با زیباترین تعابیر جهان،بیدارت کند.. من اینجا هر شب،تو را ،با زیباترین تعابیر جهان به خواب می سپارم..."این شعر خیلی زیبا که خیلی دوست دارم از کامران رسولزاده است ...

اتاق 43

خیابون جمهوری

بورس جون آدمیزاد تا شیره آبرو

خیابون ولی عصر

مرکز خرید لذت

از یک ساعت تا یک هفته

من در این شهر پیدایت کردم

قیمت دوست داشتن من چند ؟!!....

پ.ن 1 :اینجا کلام رایج سلام صبح خیر نیست ،اینجا می پرسند :چند ؟ نمی ارزه ، ضرره ...

پ.ن 2:صحبت سود و زیان هم باشه  ،باید دید کی ضرر میکنه ، اونی که قناری رو جای کلاغ رنگ میکنه و می فروشه یا اونی که کلاغ رو جای قناری ..

اتاق 42

چرخید چشم عقربه افتاد روی هشت

قی کرد  دردِ کوچه ء خود رادرون تشت

یک ثانیه پوتین ،لگد ، انارهای خط خطی

لطفا کمی سمعک به این صداهای لعنتی

هی مزه مزه کردن آفتاب  روی تخت

بوسیدن دوباره سیگار  ،بغض سخت

من میرسم به تو با چرت نئشگی

رقص من و تو ودود تا مرز خستگی

پ.ن1 :دلم خواست نوشتم ریتمیک باشه ، مثل وقتی هوس میکنی با سازت یکیم حرفتو بزنی ، زبونم  خواست یکمی نوشته ام ریتم داشته باشه  ولی شعر حساب نشه .....

پ.ن 2:اولین نوشته این وبلاگ که براش عکس نذاشتم نمیدونم چرا؟؟...

اتاق 41

من  همان پری بند انگشتی درخت بلوط

سوار کالسکه کفشدوزکها

با لباس اطلسی بنفش میشوم

وقتی به تو فکر میکنم .....

پ.ن 1:چرا این همه تعجب میکنند که بعد از این همه زمان ، هنوز این همه دوستت دارم ، باید از تو تعجب کرد که این همه خاص و دوست داشتنی بودی ...

پ.ن 2:بگذار من تکراری باشم ، حرفهایم ، نوشته هایم ، احساسم ، آخر تو هنوز عوض نشدی ، هر روز در من تکرار میشوی و من دوست دارم این تکرار های لجوجانه را ...

اتاق 40

مثل یک هزاران چشمی که

هر روز از کنارشان رد میشوی...

چه معمولی شده اند برایت

چشمانی که  شراب  بد مستی هایت میشدند...

پ.ن 1:معمولی شدن حکایت فراموش شدگی است ، چه زود از یاد میروند معمولی ها ...

پ.ن 2: حتی صدای لرزان من را از پشت گوشی نخواهی شناخت _مگرغیر من چه کسی به شنیدن صدای تو اینچنان می لرزد_...

اتاق سی و نهم

در سرزمین من شهری است

که مردانش

توت را به حرمت دوستت دارمها

نگاه میدارند...

پ.ن 1:تو یقین از مردان سرزمین من نبودی ، حرمت توتها را نگه نداشتی....

پ.ن 2:اینجا عاشقان را بر سریر می نشانند ، هر چه شکسته تر والاتر .....

اتاق سی و هشتم

به سماجت این لکه قهوه روی شال سفیدم

به تمامی سلولهای خاکستری و سفید مغزم چسبیده ای

من میتوانم تو را فراموش کنم

اما در شهری که  نه آفتاب باشد و نه باران

 در پارکهایش هیچ درخت و تابی پیدا نشود

و  قدم زدنهای دو نفره در پیاده رو هایش ممنوع باشد

در شهری که بستنی توت فرنگی اختراع نشده باشد

میتوانم تو را راحت فراموش کنم ....

پ.ن 1: من برای فراموش کردن تو آفریده نشدم ، من برای عاشق تو شدن آفریده شدم ...

پ.ن 2: من آمده ام که تو را بِبَرم ،با همه ورقهای آس بُرم ، روی تو قمار کرده ام زندگی ام را ....

اتاق سی و هفتم

این رَملها چه آرام خوابیده اند

روی چشمهای تو ..

 سالهای سال

از لذت رویایشان ، پهلو به پهلو هم نمیشوند ...

پ.ن 1:اینجا تنها جای دنیاست که وقتی میزبان میگوید قدم به چشم ما گذاشتید،دروغ نگفته است ....

پ.ن 2:یاد سفرم به فکه افتادم ، جای که یک قدم تا خدا فاصله داشتم ،همان یک قدمی که بدون پوتین نمیشد برداشت ...

پ.ن 3:فکه فقط فکه است ،همسایه دیوار به دیوار مکه ...


اتاق سی و ششم

همه چیز  سر جای خودش بود..

سفید برفی با قلاب  آبنوسیش

برای کوتوله ها ژاکت می بافت..

سیب مسموم ، آیینه ، نامادری حتی شاهزاده

همه چیز سر جای خودش بود ..

فقط یک نفر کتاب را وارونه خواند ..

وقتی شاهزاده سفید برفی را بوسید 

او برای همیشه خوابید ...

پ.ن 1:نامادری های حسود با هوش تر شدند ، بوسه ها را به جای سیب ها مسموم میکنند..

پ.ن 2:من خوابیده ام ، توی همین تابوت شیشه ای ،بیدار نمیشوم ، لااقل رویاهایم را ازم نگیر ....