اتاق سی و پنجم

پایت را در کوچه نمیگذاری

حتی از تابوت چشمهایم به دوش قرص های خواب آور بیم داری

و از صدای قدمهای انفرادیم 

جسد عطرهای خاطره دار رامومیایی کن 

در این شهر کسی از تو نمی پرسد

آیا آهو را میشناسی؟

پ.ن :من این اسم را تا به حال نشنیده ام ،لطفا روی جنازه را بکشید ، اصلا نمیشناسمش .به همین راحتی و به همین سادگی میتوان از کنار خیلی چیزها گذشت ...

پ.ن 2: با اون حال خوبی که داشتم میخواستم یک پست شاد بزارم میدونم صبح که میایی میخونیش انتظار دیدن این رو نداری ، دیشب حالم خیلی بد شد ، ببخشید _مخاطب خاص_

پ.ن 3: مخاطب خاص این نوشته یک عشق نیست ، یک دوسته ، کاش یکمی  سطحی نگاه نمیکردیم به هر چیزی که میبینیم .._مخاطب خاص جناب" تموم شد" که فقط همین رو برای معرفی خودت در نظرات  گذاشتی_

اتاق سی و چهارم

من این سال را تحویل نمیدهم ...

نگه اش میدارم شانه به شانه ی

عکس  خدمت نظام آقاجون ...

این سال را نگه میدارم و همه ظهر های سه شنبه اش را

و انتظار های روی صندلی های زردش را

و لذت خوردن چوب شورها را از دست تو

این سال را تحویل نمیدهم ...

این سال فقط عتیقه میشود...

پ.ن :سال نو از آن کسانی که امید دارند بهتر از تو را در آن پیدا خواهند کرد...

اتاق سی و سوم

چرا یادت رفته بود..

آهو ها اگر چه بی پایان گریه میکنند ...

بی مصرع شعر میگویند

"ناتمام میمیرند"

ولی  کامل عاشق میشوند ....

کاش یادت نمیرفت...

پ.ن 1: گفتی این متن ساده و ضعیفه ، دلم فقط می خواست ساده و ضعیف بنویسه ...

پ.ن 2: وقتی وبلاگ آقای سینا به منش رو میخوندم ، این متن به ذهنم امد ...

اتاق سی و دوم

لحظه به تعلیق در آوردن خودش بود 

تاب خوردن را دوست داشت:

"راه میروم با دمپایی های سورمه ایم

بدون اتصال به کشف نیوتن

یک وجب بالاتر از طبقه هفتم

با چهارپایه هم میتوان زنگ خانه خدا را زد و فرار کرد.."

پ.ن 1:تاب تاب عباسی...خدا کجا بودی ؟؟مگه قرار نبود منو نندازی....

پ.ن 2:چقدر دلم تاب خوردن میخواهد ....

اتاق سی و یکم

چه مضحکند گروه های تفحص

با آن ذره بینهای بزرگشان

دراز کش روی  نسخه های خطی  و سنگی 

خنده ام میندازد این "پس کو ؟کجاست"های بالای سرشان

تنها من میدانم ،تنها منی که تو را از تمام افسانه ها دزدیدم

تنها من میدانم که تو هیچ وقت پیدا نخواهی شد

از برج نل تا آخرین پنجره برج میلاد

"شوالیه مورد نظر برای همیشه در دسترس نمیباشد"...

جای تو امن است شوالیه من ..

پ.ن 1 :و تمام دختران نسل بعد ، از من تشکر خواهند کرد که  دیوی به نام" شاهزاده ای با اسب سفید "را دزدیدم .....

پ.ن 2:هر دوی ما زیاد افسانه میخواندیم ،تو فکر میکردی شاهزاده خانمت را از زندان دیو نجات میدهی و من سوارکاری یاد میگرفتم که مبادا از  اسب سفید شوالیه ام  پایین بیافته ام ، لعنت به افسانه ها ، لعنت به دیوها ...

اتاق سی ام

سالهاست که دلش پشت تریبون میرود...

و حرفهایش همه وزن و قافیه دارند...

یک جفت چشم شرقی ردیف بیتهایش میشود

و مفاعیل و فاعلات گریه میکند ...

دیگر صدایش را فراموش کرده اند

ولی دست خطش را همه خوب میشناسند

بیچاره شاعر ..


پ.ن 1:گفت باید به احترام تو بانو غزل سرود ، و سالهاست فقط غزل میسراید ...

پ.ن 2:و تو بانو ، آیا خوانده ای همه آن غزلهای که به احترام تو سروده شده؟

پ.ن 3:این پست درد مشترکی است بین بعضی از کسانی که این وبلاگ را میخوانند ....


اتاق بیست و نهم

من از اسمم استعفا میدهم...

گوشهایم فریب نمیخورند...

کسی بعد از تو مرا با نام کوچکم

آنچنان که باید ، صدا نمیکند.....

پ.ن 1: حس میکنم ، این نوشته رنگ  گرفته از خوندن شعر های قشنگ " کامران رسولزاده"، بعد از مدتها شاید ماه ها جور دیگری  نوشتم  ....

اتاق بیست و هشتم

دورم پر است از سنگهای سمج

و ته سیگارهای منتظر

و عقربه های که ثانیه شماری میکنند برای پایانم

اما نگاهم را تو  باز میدزدی 

تو و چوب خطهای بوسه ات روی درخت گردو...

من دارم میمیرم ولی اینجا وسط میدان نه ..

زیر همان درخت گردوی همیشگی درست میان بازوهایت ...

پ.ن 1: چرا تو نفهمیدی ،وقتی سنگ را به لبش زدی دردش نیامد که گریه کرد ، گریه کرد چون دیگر نمیتوانست تو را آنطور داغ ببوسد...

پ.ن 2: «معصومه .م» چقدر عاشقانه گناه کردی ، حتی خدا هم از این گناه کردن تو لذت برد، سنگسار شدی ولی آغوشش را به توبه نبخشیدی ...