اتاق زیر ِ زیر زمین

سر میرود بودنم از این زندگی...

زیاد هستم ...

زیادی بودن گاهی دست و پا گیر میشود..

پ.ن: تو تمامت را از تمامیت من گرفتی ، حالا ناتمام هم نیستم ، پس چرااین همه هستم؟؟!!!........

_______________________

من دردهای تو ام که یک روز مرا باریدی...

حالا تالابی شده ام

دردهای تو، گریه های خودم...

ببار عزیزم!!

من که  از دریا شدن ترسی ندارم........

پ.ن : دردت به سرم ، چقدر وقت گذشته و این رو ازم نشنیدی......

_________________________

این استخوانهای مندرسم

که نماز میت ندارند..

خاک نشده ، فاتحه ام را خواندند....

اتاق 61

روی چوب دستی ات

شعر هایم می رقصند ....

و دخترانی که زیر روسری  نسیم

را فوت میکنند  ...

شانه بده  به  بی خانمانی گریه هایم ...

پ.ن : پا درد گرفتند گریه هایم ، پس که دنبال شانه هایت گشتند...

پ.ن 2:تمام نگرانی من این روزها این است که ، آیا کسی  تو را مثل من عزیز نگه میدارد....

اتاق 60

بیچاره پری های دریایی

که در حسرت تو ، تن به هر قلاب ماهی گیری دادند..

و خبر ندارند که تو قایقت را سالهاست فروختی

کلاهت را روی سرت کشیدی  و خوابیده ای...

پ.ن 1: ببین فاحشه ات چه بزرگ شده است ، خودش رژهای صورتی و قرمزش را انتخاب میکند ، موهایش را رنگ میکند ، طعم همه آدامسها را چشیده است ، ولی هنوز  هم چادرش را تا به تا سر میکند...

پ.ن 2: حریف این طره فراری نمیشوم ، تو هم حریفش نشدی ، میل به طغیان  دارد ، از زیر این روسری  یا  لای انگشتهای تو ....

اتاق59

محدودم کردی در تنفس یک سیگار...
از شعله تا چکیدن در زیر سیگاری...
محدود در طو ل و عرض یک خاکستر....

دودم کردی.....

پ.ن 1: ما فقط می خواستیم  چشمهایمان را خالی کنیم ، شما چرا این همه ترسیدید و شانه هایتان را خالی کردید......

پ.ن 2: برای فهمیدنم زبان مشترک لازم نیست ، کمی درد مشترک هم کفایت میکند

اتاق 58

توی این گودال، دیگر جای هر دو ما امن است.

ببخش بانو ،فرش این سنگر اگر رمل است.

ولی تو قدمهایت را روی زمین نگذاری ، چشمهایم را برای  قدمهایت باز نگه داشته ام .

انار لبهایت کمی ابلمبو شده است ، از خون من که ریخته روی عکست.

حالا بیشتر بوسیدنی شده اند.

تعجب نکن اگر نمیترسم ، دیگر صدای تیر و ترکش ها را نمیشنوم .

در گوشم جز سلام محجوب و شیرینی خنده هایت نیست .

خسته ام بانو ، خوابم میاید .

خوابی ارامتر از خوابهای کودکیم 

زیر چادر نماز تو که روی شاخه درخت می انداختی تا آفتاب اذیتم نکند.

؟؟؟؟؟

پ.ن 1: هر چند مطلبم ربطی به عکس نداشت ولی وقتی داشتم دنبال عکس میگشتم و این عکس رو دیدم ، دلم خیلی گرفت ، اینو بخاطر همه سربازهای زدم که  گناهی نداشتن جز انجام وظیفه !!...._عکس رو مجبور شدم حذف کنم ولی پ.ن 1: رو حذف نکردم_

پ.ن 2:این سرباز زخمی خسته تر از آنست که  تفنگش را بلند کند ، این را حتی کرکسها هم  فهمیده اند....

پ.ن 3: امروز که داشتم پ .ن 2 رو میخوندم یاد شعر کامران رسولزاده افتادم : تو حال اسب زخمی را نمیفهمی ، شلیک کن ، بانوی بی رحمی ...

البته اینو حفظ بودم نمیدونم جایشو اشتباه نوشتم یا نه ...


کامران زحمت کشید و شعر کامل رو بهم رسوند:

فقط شلیک کن این آخرین راهه
بزن تیر خلاصو قصه کوتاهه
یکی بود و نبودُ با خودش برده
بهت گفتم،کلاغ قصه مون مرده
نگفتم تا نیای،آروم نمی گیرم
...نگفتم جون به لب می شم،نمیمیرم
نگفتم آخر این قصه می افتم
بدون تو نمی تونم، بهت گفتم
تو حال اسب زخمی رو نمی فهمی
بکِش این ماشه رو، بانوی بی رحمی

اتاق 57

ساعتهای اتاقم هیچ کدام عقربه ندارند....

من روی  هفت و هفت دقیقه کودکیم ایستادم ،

وقتی نتوانستم "تاب تاب عباسی" هایم را بالا بیاورم .

 هنوز احمقانه ،  نشئه "یک بستنی برای دو نفر" م ...

مرا ببین ! دارم وارونه قد میکشم .

پ.ن1: هنوز بچه ام ، بچگی میکنم....

پ.ن 2: ببخش اگر  خورده شیشه های دلم،  توی پاهات میره ...

اتاق 56

سوختن هایم سنگین تر از ساختن هایم شده اند ...

وقتی هیزم می شوند ..

چوبهای که خط نبودنت شده اند 

روی دیوار ...

پ.ن 1:احساس سوختن به تماشا نمیشود  ،    آتش بگیر تا ببینی چه میکشم ....

پ.ن 2: عشق زده ام ، مثل صبحِ شبهای مستی ، مثل ته مانده یک  اعدامی کنار چهار پایه اش ، یک دمپای سرمه ای ، مثل الان خودم .....