توی این گودال، دیگر جای هر دو ما امن است.ببخش بانو ،فرش این سنگر اگر رمل است.
ولی تو قدمهایت را روی زمین نگذاری ، چشمهایم را برای قدمهایت باز نگه داشته ام .
انار لبهایت کمی ابلمبو شده است ، از خون من که ریخته روی عکست.
حالا بیشتر بوسیدنی شده اند.
تعجب نکن اگر نمیترسم ، دیگر صدای تیر و ترکش ها را نمیشنوم .
در گوشم جز سلام محجوب و شیرینی خنده هایت نیست .
خسته ام بانو ، خوابم میاید .
خوابی ارامتر از خوابهای کودکیم
زیر چادر نماز تو که روی شاخه درخت می انداختی تا آفتاب اذیتم نکند.
؟؟؟؟؟
پ.ن 1: هر چند مطلبم ربطی به عکس نداشت ولی وقتی داشتم دنبال عکس میگشتم و این عکس رو دیدم ، دلم خیلی گرفت ، اینو بخاطر همه سربازهای زدم که گناهی نداشتن جز انجام وظیفه !!...._عکس رو مجبور شدم حذف کنم ولی پ.ن 1: رو حذف نکردم_
پ.ن 2:این سرباز زخمی خسته تر از آنست که تفنگش را بلند کند ، این را حتی کرکسها هم فهمیده اند....
پ.ن 3: امروز که داشتم پ .ن 2 رو میخوندم یاد شعر کامران رسولزاده افتادم : تو حال اسب زخمی را نمیفهمی ، شلیک کن ، بانوی بی رحمی ...
البته اینو حفظ بودم نمیدونم جایشو اشتباه نوشتم یا نه ...
کامران زحمت کشید و شعر کامل رو بهم رسوند:
فقط شلیک کن این آخرین راهه
بزن تیر خلاصو قصه کوتاهه
یکی بود و نبودُ با خودش برده
بهت گفتم،کلاغ قصه مون مرده
نگفتم تا نیای،آروم نمی گیرم
...نگفتم جون به لب می شم،نمیمیرم
نگفتم آخر این قصه می افتم
بدون تو نمی تونم، بهت گفتم
تو حال اسب زخمی رو نمی فهمی
بکِش این ماشه رو، بانوی بی رحمی