اتاق 74

باید اعتراف کنم آقا
من با کوله پشتی پر ازمسیحم
و این پوتین های آهنینم_ ارثیه لنین_
به ایوان خانه ات هم نمیرسم
چه برسد به آغوشت منهای رختخواب

اتاق 73

آغوش تو  تمام انگور ها را سر کشیده بود

وقتی من روی دستهایت شنا میکردم .

قاه قاه خندیدیم به همه نیتونهای که

میخواستند لبهای مرا از تو جدا کنند .

   مــا به دنیا امدیم ؛

   اما . . .

   دنیا به ما نیامـــد !