اتاق بیست و پنجم
چقدر بلند میخندندسوسکهای لعنتی ...
یک پَهلوی دیگر ...
و کفشهای پاشنه دار مورچه ها روی سکوت موزاییک ...
و پَهلوی دیگر...
با لیوانهای مکرر شیر گرم و شمردن همه گله های گوسفند استرالیا ...
طاق باز...
من فقط نمیخواهم بخوابم ، همین ...
پ.ن 1:گفتم لباس سیاه نمیپوشم اگر بپوشم هرگز از تنم در نمی اورم ، باور نکردی ، گفتم نمیخوابم ،اگر بخوابم هرگز بیدار نمیشوم .باز هم باور نمیکنی؟!!....
پ.ن 2:دیگه نمیشه ساده نوشت انگار مورچه ها و سوسکها و گوسفندان مرینوس استرالیا راه رفتن توی وبلاگم رو دوست دارند .فقط می خواستم بنویسم دوست ندارم بخوابم ، فقط همین ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 21:37 توسط داج
|
داج یعنی شب ،شب تاریک ،شب یعنی من...