اتاق سی و ششم
همه چیز سر جای خودش بود..
سفید برفی با قلاب آبنوسیش
برای کوتوله ها ژاکت می بافت..
سیب مسموم ، آیینه ، نامادری حتی شاهزاده
همه چیز سر جای خودش بود ..
فقط یک نفر کتاب را وارونه خواند ..
وقتی شاهزاده سفید برفی را بوسید
او برای همیشه خوابید ...
پ.ن 1:نامادری های حسود با هوش تر شدند ، بوسه ها را به جای سیب ها مسموم میکنند..
پ.ن 2:من خوابیده ام ، توی همین تابوت شیشه ای ،بیدار نمیشوم ، لااقل رویاهایم را ازم نگیر ....
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 11:51 توسط داج
|
داج یعنی شب ،شب تاریک ،شب یعنی من...