همه چیز  سر جای خودش بود..

سفید برفی با قلاب  آبنوسیش

برای کوتوله ها ژاکت می بافت..

سیب مسموم ، آیینه ، نامادری حتی شاهزاده

همه چیز سر جای خودش بود ..

فقط یک نفر کتاب را وارونه خواند ..

وقتی شاهزاده سفید برفی را بوسید 

او برای همیشه خوابید ...

پ.ن 1:نامادری های حسود با هوش تر شدند ، بوسه ها را به جای سیب ها مسموم میکنند..

پ.ن 2:من خوابیده ام ، توی همین تابوت شیشه ای ،بیدار نمیشوم ، لااقل رویاهایم را ازم نگیر ....