اتاق 74

باید اعتراف کنم آقا
من با کوله پشتی پر ازمسیحم
و این پوتین های آهنینم_ ارثیه لنین_
به ایوان خانه ات هم نمیرسم
چه برسد به آغوشت منهای رختخواب

اتاق 73

آغوش تو  تمام انگور ها را سر کشیده بود

وقتی من روی دستهایت شنا میکردم .

قاه قاه خندیدیم به همه نیتونهای که

میخواستند لبهای مرا از تو جدا کنند .

   مــا به دنیا امدیم ؛

   اما . . .

   دنیا به ما نیامـــد !

اتاق 72

پاییز میاید که مرا بیاورد
مثل سراسیمگی برگهای زرد.
قرار است روی ششمین تاقچه درختان بریزم.
آمده ام که هم پیاله بارانها باشم.

اتاق 71

به احترام تو سکوت ...نه .

باید ایستاد ...

در جای که نخلها روی پنجه می ایستند

شاید  به زانوهایت برسند.

اتاق 70

باید گاه گاهی دست مرا بگیری
تا در خیابانهای این شهر قدم بزنیم ..
مبادا خوشبختی از خاطرِ کوچه پس کوچه هایش برود.

اتاق 69

کبیره ترین گناه من !

صدبار پارساتر هم اگر بودم

زانو میزدم مقابل شیطان مخفی در چشمانت

اتاق68

اینطور نمیشود....

این همه غذا که سوزاندم .

کتابهایی که خط خطی کرده ام

ایستگاه هایی که رد شدم .

همش تقصیر توست ، حواسم را چقدر دوووور پرت کردی.

اتاق 68

برق چشمهایت  شبیه

آخرین سربازی بود که

پرچمش را بالاتر از 120سربازه کشته بر افراشت

حتی نفهمیدی پیرزنی که پشت ارابه نعشها میدود

پابرهنه است ....

پ.ن : به تو بگویم بیچاره که نمی بینی ، یا به پیرزن که دیده نمیشود؟؟!!

__  برداشت دوم 

لشگری فاتح را می مانی که

سه هزار و سیصد کشته خود را

سوار بر ارابه های کرد که

تشیع کنندگانش

بیوه زنان و کودکان پا برهنه بودند.

اتاق 67

نیشش به جانم

دست در کندوی خاطراتت که فرو میکنم ...

نوشش  ارزانی خودت ...

پ.ن : نیش وقتی با زهر باشه ، خنده هایت هم میشوند نیشخند ، میشوند زهر خند ، ولی باز هم میگویم تو فقط بخند ...

پ.ن 2: گریه فقط کاره منه . تو اشکاتو حروم نکن ....

2.

تو را ممنوعه دوست دارم ...

وقتی دستت را محکم بگیرم

تا روی تمام خطوط  قرمز _حریم امن شما_ قدم بزنیم ...

بستنی  امان را روی چمنهای با تابلو _لطفا وارد چمن نشوید_ بخوریم...

تو را اینطور بی قانون دوست دارم ...