اتاق 74
وقتی من روی دستهایت شنا میکردم .
قاه قاه خندیدیم به همه نیتونهای که
میخواستند لبهای مرا از تو جدا کنند .
مــا به دنیا امدیم ؛
اما . . .
دنیا به ما نیامـــد !
باید ایستاد ...
در جای که نخلها روی پنجه می ایستند
شاید به زانوهایت برسند.
صدبار پارساتر هم اگر بودم
زانو میزدم مقابل شیطان مخفی در چشمانت
این همه غذا که سوزاندم .
کتابهایی که خط خطی کرده ام
ایستگاه هایی که رد شدم .
همش تقصیر توست ، حواسم را چقدر دوووور پرت کردی.
آخرین سربازی بود که
پرچمش را بالاتر از 120سربازه کشته بر افراشت
حتی نفهمیدی پیرزنی که پشت ارابه نعشها میدود
پابرهنه است ....
پ.ن : به تو بگویم بیچاره که نمی بینی ، یا به پیرزن که دیده نمیشود؟؟!!
__ برداشت دوم
لشگری فاتح را می مانی که
سه هزار و سیصد کشته خود را
سوار بر ارابه های کرد که
تشیع کنندگانش
بیوه زنان و کودکان پا برهنه بودند.
دست در کندوی خاطراتت که فرو میکنم ...
نوشش ارزانی خودت ...
پ.ن : نیش وقتی با زهر باشه ، خنده هایت هم میشوند نیشخند ، میشوند زهر خند ، ولی باز هم میگویم تو فقط بخند ...
پ.ن 2: گریه فقط کاره منه . تو اشکاتو حروم نکن ....
2.
تو را ممنوعه دوست دارم ...
وقتی دستت را محکم بگیرم
تا روی تمام خطوط قرمز _حریم امن شما_ قدم بزنیم ...
بستنی امان را روی چمنهای با تابلو _لطفا وارد چمن نشوید_ بخوریم...
تو را اینطور بی قانون دوست دارم ...